غزل.موسیقی.شعر
در نظـــــر بازی مــــــا بیخبـــران حیرانند من چنینم که نمودم دگـــر ایشان دانند عــــــاقلان نقطه پرگــــــار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند مفلسانیم و هــوای می و مطرب داریم آه اگر خرقــــه پشمین به گرو نستانند بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست عشق کدام است غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمری ست در هوای تو از آشیان جداست بگذار تا ببو سمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب فریدون مشیری
